من جز آن دسته از آدم هایی می‌باشم که در بند گذشته است و هرآنچه را که من را به گذشته و بچگی هایم ربط دهد بنده اش میشوم

سرراه موقع برگشت به خوابگاه لعنتی چشممان خورد به قوطی های قرمز رنگی که یادآور خاطرات شاد بچگیمان با ح ست و هروقت با مامان بازار می‌رفتیم مغازه افشین آقا خدابیامرز برامان می‌خرید

رنگ و لعاب قدیم را ندارد اما باز باب میل مان است .

امروز از نه صبح تا پنج عصر دانشگاه بودیم و دو ساعتش را درس خواندیم و پنج ساعت بعدیش را فیکس پاور ساختیم لامصب اون بین یادم نبود یه تکونی به خودم بدم تموم استخونام درد می‌کنه و وقتی کارم تموم شد از صندلی پاشدم تازه فهمیدم پنج ساعت گذشته ! ناهار نخوردم فقط چهار تا دونه بیسکوییت مادر شده صبحونه ناهار و عصرونه و هنوز شام هم نخوردم هیچ فقط رو تخت دراز کشان افتادیم و زل زدیم به سقف لامصب و صدایی برایمان میخواد: چرا شب اینجوریه چرا بارون میزنه؟ چرا این ثانیه ها شب میشه نمی‌گذره چرا اون خاطره ها از سرم نمیپرع !

دلتنگی که امانمان را بریده کاریش نمیشه کرد . بگذریم