.

۱۲ سال درس بخون به عشق اینکه دانشجو بشی بعد لباس فارغ‌التحصیلی بپوشی کلاه تو بندازی هوا آخرشم بهش نرسیدی

چهار سال درس خوندیم به عشق اینکه عکس بگیرم اونم اینطوری شد اومدم خونه 🫠

راجب خودم

رمز تعلق می‌گیرد

ادامه نوشته

فرار

دیروز پیش مامانم بودم تا حدودی خداروشکر بهتره و کلی حرف زدیم اما برا اطمینان باید ۲۰ روز بمونه همه تو بخش اعصاب و روان سالم بودن یکی مثل مامانم فشار بالا زده بود به اعصابش یکی قند یکی وسواس و بقیه همه سیگاری همه باهم حرف میزدن راه میرفتن و... اما یه دخترع حالش خیلی بد بود تو یک اتاق تنها نگه داشته بودن و جیغ و داد و فریاد کلی فحش میداد خودشو لخت کرد او بخش دست بزن داشت و یه لحظه به بهانه دستشویی از اتاق آوردنش بیرون فرار کرد تخت مامانم و کشید خواب بود مامانم اونجا ترسید پاشد نمیتونست حرف بزنه :( جای بدش اینجاست دختره دانشجوی پزشکی سال پنجم یا ششم بود بنده خدا و همش بین حرفاش می‌گفت آمریکا و اسم چند تا پسر رو تکرار میکرد 🫠الهی این درد و‌بلا به دور از همه باشه

مامان دختره همش میگفت تو رو خدا خوب بخوابید هیچ وقت واسه درس بیدار نمونید.

.

مامانم و دیدم حالم هزار برابر خوب شد خداروشکر 🥹🥹

انقدر فشار روانی روم زیاد شده چند شبه فشارم هی میاد پایین معمولا تو بازه ۶ تا ۸ ئه الانم مجبورم شبا قرص ضد افسردگی بخورم که حسابی گیج و منگم 🫠 .

حوصله جواب دادن کامنت هارو ندارم اونایی که فرستادید بعد بهتر شدم همه رو جواب میدم🫠خیلی ممنونم از همتون 🤍

28.

یه بازی پیدا کردم خفن اسمش هست call of duty شنیده بودم اما هیچ وقت نصب نکرده بودم

من عاشقGTA م بعد gtaفقط این ،یادش بخیر همش تو جی تی ای عاشق این بودم یا ببرمش داخل کلوب دیسکو یا دوتایی بریم لب ساحل 😂 من همیشه بازی میکردم داداشم تماشا می‌کرد 😂

یکی از ملاک های من برا زندگی اینه طرف عاشق بازی باشه مثل من، بعدش باهم پلی سیشن بزنیم، سونی هم واقعا دوست داشتم تو بچگیام ، آخ دلم برا بازی کردن تنگ شد خیلی وقته دیگه بازی نکردم 🫠لامصب گیم نت هم نمیشه رفت همش واسه دخترا محدودیتع:( البته تو شهرهای بزرگ دختراهم میرند اما تو شهرهای کوچیک اصلا نمیشه 🫠

27.

میخوام یکم حرف بزنم مهم نیست یکی بیاد بگه هدفت چیه داری خودتو مظلوم و طفلکی نشون میدی تو نوشته هات ? ، دارم خفه میشم اصلا هرچی می‌خواین فکر کنین

یه چی عین نمی‌دونم چی تو سرمه داره روانیم می‌کنه هرشب پر از فکر و خیال هرشب پر از درد و رنج ، امشب دست خودم نیست انقد همه چیو ریختم تو خودم توان. تحمل شو ندارم

انقد حالم بد بود یبار یه بطری آب رو رو ، خودم ریختم جواب نداد بار دوم دیدم نمی تونم واقعا نمی تونم اصلا نمی‌دونم چطور از پله ها ی تخت پریدم وفقط خودم و رسوندم به حموم با همون لباس زیر دوش آب سرد موندم و خیس خیس شدم فقط تیشرت م و کندم همه جوری نیگام میکردن انگار دیونم !نیستی بفهمی چی میکشم! دیدم اتاق داره خفم میکنه یکم رفتم نماز خونه پنجره رو باز کردم و زل زدم به خیابون و ماشیناش بازم حالم خوب نشد و درد داشت از تو میخورد منو و بلاخره تونستم بیام پشت بوم تنها خوبی این شهر سقف های رو بازشه ، نماز که فعلا نمیخونیم چادر نماز و زیرم پهن کردم و رو سریم و کشیدم رو تنم و آسمون و نیگاع میکنم که شاید چه بسا سبک شدم

چشمام داره سنگین میشه اما نباید تنهایی شب اینجا بخوابم

خونه رو به روییه یه خانم و آقای جوونی همو بغل کردن بودن انقدع صحنه گوگولی ای و کیوتی بود اما سریع رومو کردم اونور که مثلا انگار من هیچی و ندیدم اصلا عشق چیه بغل چیه اصلا هیچکی اینجا نیست و فقط خودمم و خدای خودم

باز نتونستم حرفام و اینجا بزنم و همه رو پاک کردم همون حاشیه هارو تعریف کنم یکم دردم و کم کنه

خدایا مرسی که تونستم هوا بخورم ومغزم خنک شه و برم پشت بوم

. از پنجره نماز خونه نمی‌دونم این عکسه باحال اومد برام انگار تو زندان تنگ و تاریکم و بقیه بیرون آزادن

۲۶.

امروز تولد بابامه این دومین سالیه که تولد بابام خونه نیستم . به ح گفتم برا بابا به جا من کیک بخر اما گفت نمی‌خرم سرما خورده :/دیگه دانشگاه بود جواب تلفن هام و نداد خودم یکی دوتا شیرینی فروشی زنگ زدم گفت نمیفرستیم تا اونجا به شرطی که آژانس بخوای بگیری :( فلذا پوشیدم رفتم نون خامه ای شیرینی مورد علاقه خودم و بابام و یه اسلایس کیک خریدم و تو کلبه دنج خودم برا بابام تولد گرفتم :))

عشقی به مولاا تولدت مبارک کل زندگیمی تو 🤍🫂

24.سلام

من خیلی خیلی به همه سلام میکنم .بعضی آدمها هستند که با کار های خیلی کوچیک دنیای بقیع آدمها رو دگرگون میکنند و کل عمرشون رو تحت تاثیر قرار میده.

کلاس سوم ابتدایی بودم یه جایی فکر کنم اردویی مارو برده بودن و من مجبور بودم تنهایی برم خونه و اون موقع مثل الان تلفن نبود که زنگ بزنم مامانم بیاد دنبالم و میخواستم تنهایی برای اولین بار برم خونه و خیلی خیلی میترسیدم و مدرسه کنار یه پارک بود و چندتا آدم سیگاری بودن و. من میترسیدم برم یه خانم میان سال با یه خانم جوون تر که یه بچه هم تو یه کالسکه بود داشتن از اونجا میرفتن من که مردد بودم برم یانه موندم نگاه شون کرد م و بهشون سلام کردم اما جوابمو ندادن که باشون برم یه پسری با تیشرت مشکی موهاشم تو آفتاب یه حالت بور قشنگی داشت به جای اونا بهم سلام کرد و منم ترسم ریخت و آروم باش رفتم و از اونجا گذشتم . همون جواب سلام کوچولو کل دنیا ی منو عوض کرد من الان ۱۴ ساله همیشه سلام میکنم هرکسی و تو خیابون میبینم به نحوی بام چشم تو چشم میشه و لبخند میزنه هم سلام میکنم .به خاطر همین خیلی ها صدام میکنند سلامی:))

داشتم تو آشپز خونه غذا میپختم و غذام و تست میکردم که پخته یا نه یاد این خاطره افتادم و با خودم فکر میکردم چقدر در طول روز سلام میکنم که دیدم بعضی روزا بیشتر از ۵۰ بار سلام میکنم 🫠اون آقا پسر الان باید۳۴-۳۵ سالش باشه حتی نمیدونم کی بود اما یه رهگذر عادی زندگیم و عوض کرد و اون روز خیلی خیلی حالم و خوب کرد که با گذشت اینهمه سال یادم مونده . امیدوارم حالش خوب باشه ، دوست دارم یبار ببینمش و بگم آقا پسر تو خیلی خوبی که انقد دنیای منو عوض کردی و این دنیا رو برا من بچه کوچولو قشنگ تر کردی دمت گرم تو یه نشونه ی خدا برا من بودی.

23.

یادش بخیر یه مدت بلاگفا از این آپشنا داشت که یه رمز برا وبلاگت میذاشتی و کسی که رمز و بهش میدادی فقط میتونست بیاد نوشته ها تو بخونه و وارد صفحه وبلاگت بشه

من خودم قبلا ۵٫۶ بار صفحه اصلی ورود به وبلاگم و بستم براش رمز میگذاشتم و همش تاریخ تولدم بود😂 اون موقع فقط چهار نفر میومدن نوشته هامو می‌خوندن

20.

من جز آن دسته از آدم هایی می‌باشم که در بند گذشته است و هرآنچه را که من را به گذشته و بچگی هایم ربط دهد بنده اش میشوم

سرراه موقع برگشت به خوابگاه لعنتی چشممان خورد به قوطی های قرمز رنگی که یادآور خاطرات شاد بچگیمان با ح ست و هروقت با مامان بازار می‌رفتیم مغازه افشین آقا خدابیامرز برامان می‌خرید

رنگ و لعاب قدیم را ندارد اما باز باب میل مان است .

امروز از نه صبح تا پنج عصر دانشگاه بودیم و دو ساعتش را درس خواندیم و پنج ساعت بعدیش را فیکس پاور ساختیم لامصب اون بین یادم نبود یه تکونی به خودم بدم تموم استخونام درد می‌کنه و وقتی کارم تموم شد از صندلی پاشدم تازه فهمیدم پنج ساعت گذشته ! ناهار نخوردم فقط چهار تا دونه بیسکوییت مادر شده صبحونه ناهار و عصرونه و هنوز شام هم نخوردم هیچ فقط رو تخت دراز کشان افتادیم و زل زدیم به سقف لامصب و صدایی برایمان میخواد: چرا شب اینجوریه چرا بارون میزنه؟ چرا این ثانیه ها شب میشه نمی‌گذره چرا اون خاطره ها از سرم نمیپرع !

دلتنگی که امانمان را بریده کاریش نمیشه کرد . بگذریم

۱۹.

چند روزی میزون آنچنانی نبودم اما الان خوبم ، خداروشکر مامانم حالش خوب خوبه و اینجا جاداره از رفقای بلاگفایی تشکر کنم واقعا دمتون گرم مرسی اگه شما نبودین من از استرس روانی میشدم و مرسی که با حوصله جوابم و دادید خیالم راحت شد💜✨